11. توحيد
و هنگامى كه انسان شركهايش را ديد و بر خويش نظارت كرد و يافت كه چه چيزهايى در او جريان داشته و او را به جريان مىانداخته،از آنها كه در سطح او هستند و پايينتر از او هستند پاك مىشود، جدا مىشودوآنها را از دل خود بيرون مىراند و با اين آزادى ناچار به قدرتها مىرسد و زبان گنگ و لالش باز مىشود، هر چند اين زبان در برابر لطف او نارسا و كوتاه و كند است.
اِلهى أَفَبِلِسانى هذا الكال أَشْكُرُكَ؛
خداى من!
كه مرا از شرك جدا كردى، من چگونه و با چه زبانى تو را شكر كنم. با زبانم اين كند كوتاه؟ أَمْ بِغايَةِ جُهْدى فى عَمَلى أُرضيكَ؛ يا با كارها و عملم تو را خشنود كنم و به رضوان تو برسم. زبان من در برابر شكر تو چه ارزش دارد و كارهاى من را در برابر دادههاى تو چه جايگاهى خواهد داشت.
خداى من!
اين سخاوت توست كه آرزوى مرا گسترده و اين پذيرش توست كه كارهاى من را قبول كرده است.
در اين مرحله، اين وجود از خود بريده و از شركها رهيده است كه ديگر هيچ بندى بر پا ندارد و با تمام وجودش به او رو آورده و به توحيد رسيده.
تا به حال از عواملى كه انسان را به ايمان و به جدايى از شركها و به توحيد مىرسانده، مرور شده؛ چون انسان با شناخت محبتها و با شناخت بخششها و با شناخت عظمتها و با شناخت زيبايىها و لطافتهاى او همدم مىشود و از غير او مىبرد.
اين جريان با أَنَا الضَّعيف شروع شد و با بررسى بتهايى كه يك عمر برايشان دويده بودى و آخر سر با ذلت و عريانى بار سنگينشان را به دوش برداشته بودى و در زير آن بار ذلت و با دست خالى بر خويش اشك ريخته بودى، با بررسى اينها، آن جريان از اسلام و ايمان به توحيد رسيده و اكنون تو جز او نمىتوانى بخواهى و جز براى او براى ديگرى نمىتوانى باشى و اين اوست كه زبان تو را باز كرده و آرزوهاى تو را گسترده و كارهاى ناچيز تو را كه با اين بينش و با اين ديد توحيدى همراه شده پذيرفته و اين تويى كه با او در اين مرحله از توحيد مىگويى و پيمان مىبندى و با اين گفتن و پيمان، خودت را به راه مىاندازى كه اين چنين بمانى و از راه نيفتى.
سَيِّدى اِلَيْكَ رَغْبَتى وَ اِلَيْكَ رَهْبَتى وَ اِلَيْكَ تَأميلى؛
خداى من!
من فقط به تو رغبت دارم، كه جز تو بهرهاى نمىدهد و فقط از تو خشيت دارم، كه جز تو براى كسى عظمتى نيست و فقط روى آرزويم به توست، كه جز تو، جهتى نيست و هر راهى بسته و بنبست است.
وَ قَدْ ساقَنى اِلَيْكَ أَمَلى؛
مرا آرزوهايم، به سوى تو راندهاند. جز در اين درگاه آرزويى تأمين نمىشود.
وَ عَلَيْكَ يا واحِدى عَكَفْتُ هِمَّتى؛
و فقط بر تو، اى تنها محبوب من، همتم معتكف شده؛ چون پستىها همتى را به خود جلب نمىكند.
وَ فيما عِنْدَكَ إِنْبَسَطَتْ رَغْبَتى؛
در بهرههايى كه نزد توست خواستهى من گسترش يافته.
وَ لَكَ خالِصُ رَجائى وَ خَوْفى؛
و اين است كه اميد خالص و ترس خالص من فقط از توست. ديگران از من چيزى نمىگيرند و اگر با تو بودم و در راه تو بودم آنچه از من بگيرند همان را به من دادهاند؛ چون اينها را من ناچار از دست مىدادم، ولى در راه تو، از دست دادن، همان بدست آوردن است، كه آنچه براى تو شد، باقى است و آنچه پيش ما مانده، فانى است.
اين ترسها آن وقتى سبز مىشوند كه در راه تو نباشم، اما آنها كه در راه بودند، در موج بحران و در اوج حادثه، فقط مىگفتند: أَوَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؛ آيا ما بر حق نيستيم و آندم كه مىشنيدند و تأييد مىشدند با تمام قاطعيت مىگفتند:
إذَاً لانُبالى؛ ديگر باك نداريم.1
اينها باك نداشتند كه مرگ بر آنها وارد شود و يا آنها بر مرگ، كه مرگ به آنها عمرى جاودان مىداد و دلقى رنگ رنگ مىگرفت.
آنچه ترس را به عامل قدرت ساز بدل مىكند، همين ديد است كه انسان در راه است و بر حق.
ترس بد نيست، كه نيرو مىسازد. من كه از چيزى مىترسم در برابرش مسلح مىشوم و به قدرت مىرسم. آنها كه خط آخر را خواندهاند و آخرين حادثه را پيش بينى كردهاند، ديگر باكشان نيست. اينها اميد خالص،اميدى كه يأس در آن رخنه نكرده و ترس خالصشان، فقط به اوست و براى اوست و اين ترس، نه ترس از جرم است و نه ترس از ظلم، كه ترس از عظمت اوست و خشيت و رهبت.
اين ترس نتيجهى عشق است. عاشق از جدايى مىترسد.
وَ بِكَ آنَسَتْ مَحَبَّتى؛
خداى من!
عشق من، به تو مأنوس شده و محبت من با تو دمخور گرديده و مرا به سوى توكشانده و دستم را به سوى تو انداخته و مرا به طاعت تو وادار كرده. عشقم مرا به تو كشانده و ترسم مرا به طاعت تو متصل كرده.
بِحَبْلِ طاعَتِكَ مَدَدْتُ رَهْبَتى؛ من ترسم را تا ريسمان طاعت تو كشيدهام و اين ترس را اين گونه به عمل تبديل كردهام و اين تويى كه هر بدى و بنبستى را به خوبى تبديل مىكنى و راهها را مىگشايى.
يا مَوْلاىَ
يا مَوْلاىَ بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى؛ خدا تنها با ياد تو دلم زنده است وگرنه با تمام زندگىها دلمرده و افسرده خواهم بود. تنها با تو دلم زندگى مىكند و با نجوا و گفتوگوى تو، دردِ ترس را سبك مىكنم و ترسهايم را مىريزم.
اى بزرگ من! اى مولاى من! و اى پايگاه آرزوهايم! و اى آخرين فرياد و اى آخرين سؤالم! مرا از آن گناهانى كه از اطاعت مستمر و دائم تو جدا مىكند جدا كن؛ فَرِّقُ بَيْنى وَ بَينَ ذَنْبى المانِع لى مِنْ لُزُومِ طاعَتِكَ.
من پس از آن همه فراز و نشيب و اميد و ترس، فقط با اميد ثابتم و طمع بزرگم، از تو مىخواهم، تويى كه بر خودت واجب كردهاى كه محبت كنى و نرمش نشان بدهى.
تمام كارها در دست توست و تمام خلق در كنف حمايت تو هستند و بر عهدهى تو و در دست تو، هر چيز در برابر قدرت تو زبون است.
با اين مرور و اين نجواى عاشقانه و با اين ديدار از عظمت و قدرت او انسان با ياد ذنبها و محاكمههايش از او مىخواهد.
خداى من!
در آن لحظهاى كه من در برابر تو و در حضور تو با آن بارهاى سنگين و آن ذلت ايستادهام و در محاكمهى تو زبانم بند آمده و دليلم تكه تكه شده و عقلم در جوابها مانده و پريده، تو در اين لحظهى تنهايى و ضعف بر من رحم كن.
اى آرزوى بزرگ من! مرا نااميد مكن در هنگامهاى كه نياز به تو بيشتر و شديدتر مىشود. تو مرا به خاطر جهلها و شتابهايم رها مكن، بل به خاطر فقرم بر من ببخش و به خاطر ضعفم بر من رحمت آور.
خداى من!
تكيه و اعتماد و اميد و وابستگى من بر توست و به محبت تو چنگ زدهام و در درگاه خانهى تو بار خود را افكندهام و به سخاى تو خواستههايم را خواستهام و به كرامت تو دعايم را با سختى شروع كردهام. من فقط در نزد تو مىتوانم اميد بهرهاى داشته باشم و فقط به غناى تو مىتوانم نداريم را جبران كنم. من فقط در زير سايهى عفو توست كه برپا ايستادهام و به سوى جود تو نگاهم را كشيدهام و به سوى كرم تو چشمم را بالا آوردهام و فقط به خوبىهاى تو نگاهم را ادامه دادهام، پس تو مرا با آتش هجران و جدايى و با آتش حسرت و ندامت و با آتش گناهم مسوزان، كه تو جايگاه آرزوى منى. پس تو مرا در پستىها جاى مده كه تو نور چشم من هستى.
اى خداى من!
تو گمانم را تكذيب مكن، كه تو اطمينان من هستى و مرا از پاداشها محروم نكن كه تو به فقرم آگاه هستى.
خدا! اگر مرگ من نزديك شده و مرا كارهايم به تو نزديك نكردهاند، من اين اعتراف را وسيلهى كمبودهايم قرار دادهام؛ چون فيض تو سرشار است و آنچه كه ما را محروم كرده، ديوارهايى است كه ما بر گرد خويش بالا آوردهايم و حصارى است كه ما خود را در آن زندانى كردهايم. من اين حصارها را و اين ديوارها را با اعترافم شكستم و غرورم را ريخته و جهلم را گذاشتم، پس تو مرا بهرهمند كن تا جبران شكستهاى گذشتهام بشود.
راستى صادقانهترين احساسها و زيباترين كلمهها و عالىترين موجها در اين جملهها شكل گرفته و تركيب شدهاند، تركيبى كه انسان را دوباره مىسازد و در او عشقها و ترسها و اميدها را شكل مىدهد، كه با چه كسى باشد، از چه بترسد و به چه كسى رو بياورد و چگونه كمبودها و جرمها را پاك كند و وسيلهاى براى مرضهايش فراهم آورد. ما يا باور نداريم كه مريض هستم و يا عشق به سلامتى نداريم يا تحمل تهيّهى دارويش را... اين است كه دنبال درمان نيستيم و اگر يك روز، دارو را هم گرفتيم، زمينهاش را فراهم نكرده، سركشيدهايم و بىبهره ماندهايم.2
و اين همه همراه و با كمك تصويرها و قضاها و جوهايى است كه دعاى ابوحمزه را به غنايى تا سرحد شاعرانهترين سرودها پيش مىآورد. و در اين دعا تنها خواهش نيست، كه خواستن پس از زمينهها و تصويرها و صحنههايى است كه تو را مىسازد و زبانت را باز مىكند و احساست را شكوفا مىنمايد.
اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمْنَ أَولى مِنْكَ بِالْعَفْوِ؛
خدا! اگر تو جرمها را پاك كنى، چه كسى به اين كار سزاوارتر؟ و اگر شكنجه بدهى پس چه كسى از تو عادلتر؟ تو در اين دنيا به غربت من رحم بياور، كه من حتى به خودم بيگانهام و از خودم فراريم و هيچ چيز مرا انسى نمىآورد و مرا به خود نمىخواند.
من در جمع تنهايم و در تنهايى خويش از خويشتن خسته و حتى در خودم و با خودم بيگانه.
و اين بيگانگى از آنجا مايه مىگيرد كه من با هر چيز جز خودم رابطه داشتهام و براى هر كس جز خودم گام برداشتهام. همه چيز را ساختهام، بزمم را، خانهام را، شغلم را، اما خودم را خراب كردهام.
تا هنگامى كه آن بتها خراب نشدند و آن ساختهها ويران نگشتند، من غربت خودم را حس نكردهام، اما اكنون مىبينم كه غريبم و اگر چه پا در خاك دارم اما سرم به سوى آسمانهاست.
تو بر اين تنها رحم كن كه اين بيگانه جز با تو يگانه نمىشود و جز با تو انس نمىگيرد. تو در اين دنيا بر غربتم و در هنگام مرگ بر گرفتاريم و در قبر بر تنهاييم و در خاك بر وحشتم و پس از رستاخيز كه براى حساب بپا خاستم بر ذلت ايستادنم و بر خوارى جايگاهم، رحمت بياور.
در آن روز آنچه را كه تا آن لحظه بر آدمها مخفى داشته بودى بر من بيامرز و آن پوشش و ستر را همانطور بر من بيفكن كه من آن روز به اين پوشش محتاجترم و آن روز در آن جمع بيچارهترم.
خدا! به من محبت كن در آن لحظهاى كه مرگ گلويم را گرفته و پلكهايم را سنگين كرده و نگاهم را شكسته و مرا بر خوابگاه خويش انداخته و دستهاى محبوب، مرا زير و رو مىكنند و مرا مىغلطانند و هر يك در خود حرفى و با خود اميدى و براى خود نقشهاى مىسازند.
و بر من از فضل خودت بريز در آن لحظهاى كه بر روى سنگ و جايگاه شستن درازم كردهاند و همسايههاى خوبم به شستنم پرداختهاند و يا مردهشورهاى بىخيال قطارم كردهاند و حتى لحظهاى هم به من فكر نمىكنند، كه فكر خود را از پيش شستهاند.
و بر من مهربانى كن در آن هنگام كه نزديكانى گوشههاى جنازهام را به چنگ گرفتهاند.
بر من ببخش در آن هنگام كه انتقال يافتهام و تنها بر تو در چالهام وارد شدهام. تو در اين خانهى تازه و در اين مرحلهى حساس باز به غربت من رحم كن تا با غير تو مأنوس نشوم.
خداى من!
اگر مرا به خودم واگذار كنى هلاك مىشوم؛ چون آنها كه راه افتادهاند خطرهاشان زياد است و آنها كه ماندهاند احتكارشان بحران خيز است.
خداى من!
من از چه كسى كمك بخواهم اگر تو مرا از لغزشهايم رها نكنى و به چه كسى پناه بياورم، اگر تو گرفتاريم را بر طرف نكنى.
خداى من!
چه كسى را دارم؛ سَيِّدى مَنْ لى وَ مَنْ يَرْحَمُنى؛ اصلا چه كسى به من محبت مىكند كه اگر تو محبت نكنى. مگر نه اينكه محبتها را تو در دلها ريختهاى؟ و به بخشش چه كسى اميدوار باشم اگر بخشش تو را در روز نداريم از دست بدهم؟ به سوى چه كسى از گناهانم فرار كنم هنگامى كه مهلت من گذشت و وقتم منقضى شد؟
خداى من!
تو مرا عذاب نده كه من به تو اميدوارم.
خداى من!
تو اين اميدم را ثابت نگهدار و ترسم را به امن برسان؛ چون در زيادى گناه من جز گذشت تو اميدى نيست.
خداى من!
من از تو آن را مىخواهم كه سزاوار آن نيستم، اما تو سزاوار نگهدارى و بخشايشى. مرا بيامرز و از نظارت خودت لباسى بر تن من كن؛ لباس تقوا و اطاعت را، كه رنجها و دنبالههاى گناه را بپوشاند و ديگر از من طلبكارى نشود. تو صاحب بخششهاى هميشگى و چشم پوشىهاى بزرگ و گذشتهاى كرامت بودهاى.
اِلهى أَنْتَ الَّذى تُفيضُ سَيبَكَ؛
خداى من!
تو كسى هستى كه بخششها و نعمتها را مىريزى، نه اين كه بدهى، نه، مىپاشى، مىريزى، آن هم بر كسانى كه تو را باور نكردهاند و ربوبيت تو را انكار نمودهاند، پس تو چه خواهى كرد با آنها كه از تو خواستهاند و به اين يقين رسيدهاند كه تمام هستى و آفرينش و تمام دستور براى توست. تو بزرگى و تو بالايى، اى پرورگار تمام هستىها.
خداى من!
بندهى تو در درگاه توست و تنگدستىها او را بر اين در بپا داشتهاند و او با دعايش، با خواستنش، دارد اين در را مىكوبد و با اميد پنهان و نهفتهاش، نگاه جميل و لطف زيبايى تو را به سوى خودش مىكشد و با آن پيوند مىخواهد.
پس تو با آن چهرهى كرامتت از من روى برمگير و آنچه مىگويم از من بپذير.
- 1- از گفتوگوى سيد الشهداء با على فرزندش در راه نينوا. شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، ص 82.
- 2- براى شناخت مرض، به ميزان و حجت نياز داريم و براى عشق به سلامت، توجه به آيندهاى كه مشروط به سلامت است و براى تحمل دارو، شدت درد دخالت دارد و ما نبايد كمى درد را در امروز حساب بكنيم؛ چون در حركت دردها ضريب مىگيرند.