پایگاه اطلاع رسانی موسسه قرآنی احسن الحدیث

مروری بر دعای ابوحمزه ثمالی (بخش یازدهم)

11. توحيد

 و هنگامى كه انسان شرك‏هايش را ديد و بر خويش نظارت كرد و يافت كه چه چيزهايى در او جريان داشته و او را به جريان مى‏انداخته،از آنها كه در سطح او هستند و پايين‏تر از او هستند پاك مى‏شود، جدا مى‏شودوآنها را از دل خود بيرون مى‏راند و با اين آزادى ناچار به قدرت‏ها مى‏رسد و زبان گنگ و لالش باز مى‏شود، هر چند اين زبان در برابر لطف او نارسا و كوتاه و كند است.

 اِلهى أَفَبِلِسانى هذا الكال أَشْكُرُكَ؛

خداى من!

 كه مرا از شرك جدا كردى، من چگونه و با چه زبانى تو را شكر كنم. با زبانم اين كند كوتاه؟ أَمْ بِغايَةِ جُهْدى فى عَمَلى أُرضيكَ؛ يا با كارها و عملم تو را خشنود كنم و به رضوان تو برسم. زبان من در برابر شكر تو چه ارزش دارد و كارهاى من را در برابر داده‏هاى تو چه جايگاهى خواهد داشت.

 خداى من!

اين سخاوت توست كه آرزوى مرا گسترده و اين پذيرش توست كه كارهاى من را قبول كرده است.

 در اين مرحله، اين وجود از خود بريده و از شرك‏ها رهيده است كه ديگر هيچ بندى بر پا ندارد و با تمام وجودش به او رو آورده و به توحيد رسيده.

 تا به حال از عواملى كه انسان را به ايمان و به جدايى از شرك‏ها و به توحيد مى‏رسانده، مرور شده؛ چون انسان با شناخت محبت‏ها و با شناخت بخشش‏ها و با شناخت عظمت‏ها و با شناخت زيبايى‏ها و لطافت‏هاى او همدم مى‏شود و از غير او مى‏برد.

 اين جريان با أَنَا الضَّعيف شروع شد و با بررسى بت‏هايى كه يك عمر برايشان دويده بودى و آخر سر با ذلت و عريانى بار سنگينشان را به دوش برداشته بودى و در زير آن بار ذلت و با دست خالى بر خويش اشك ريخته بودى، با بررسى اينها، آن جريان از اسلام و ايمان به توحيد رسيده و اكنون تو جز او نمى‏توانى بخواهى و جز براى او براى ديگرى نمى‏توانى باشى و اين اوست كه زبان تو را باز كرده و آرزوهاى تو را گسترده و كارهاى ناچيز تو را كه با اين بينش و با اين ديد توحيدى همراه شده پذيرفته و اين تويى كه با او در اين مرحله از توحيد مى‏گويى و پيمان مى‏بندى و با اين گفتن و پيمان، خودت را به راه مى‏اندازى كه اين چنين بمانى و از راه نيفتى.

 سَيِّدى اِلَيْكَ رَغْبَتى وَ اِلَيْكَ رَهْبَتى وَ اِلَيْكَ تَأميلى؛

 خداى من!

 من فقط به تو رغبت دارم، كه جز تو بهره‏اى نمى‏دهد و فقط از تو خشيت دارم، كه جز تو براى كسى عظمتى نيست و فقط روى آرزويم به توست، كه جز تو، جهتى نيست و هر راهى بسته و بن‏بست است.

 وَ قَدْ ساقَنى اِلَيْكَ أَمَلى؛

 مرا آرزوهايم، به سوى تو رانده‏اند. جز در اين درگاه آرزويى تأمين نمى‏شود.

 وَ عَلَيْكَ يا واحِدى عَكَفْتُ هِمَّتى؛

 و فقط بر تو، اى تنها محبوب من، همتم معتكف شده؛ چون پستى‏ها همتى را به خود جلب نمى‏كند.

 وَ فيما عِنْدَكَ إِنْبَسَطَتْ رَغْبَتى؛

 در بهره‏هايى كه نزد توست خواسته‏ى من گسترش يافته.

 وَ لَكَ خالِصُ رَجائى وَ خَوْفى؛

 و اين است كه اميد خالص و ترس خالص من فقط از توست. ديگران از من چيزى نمى‏گيرند و اگر با تو بودم و در راه تو بودم آنچه از من بگيرند همان را به من داده‏اند؛ چون اين‏ها را من ناچار از دست مى‏دادم، ولى در راه تو، از دست دادن، همان بدست آوردن است، كه آنچه براى تو شد، باقى است و آنچه پيش ما مانده، فانى است.

 اين ترس‏ها آن وقتى سبز مى‏شوند كه در راه تو نباشم، اما آنها كه در راه بودند، در موج بحران و در اوج حادثه، فقط مى‏گفتند: أَوَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؛ آيا ما بر حق نيستيم و آندم كه مى‏شنيدند و تأييد مى‏شدند با تمام قاطعيت مى‏گفتند:

 إذَاً لانُبالى؛ ديگر باك نداريم.1

اينها باك نداشتند كه مرگ بر آنها وارد شود و يا آنها بر مرگ، كه مرگ به آنها عمرى جاودان مى‏داد و دلقى رنگ رنگ مى‏گرفت.

 آنچه ترس را به عامل قدرت ساز بدل مى‏كند، همين ديد است كه انسان در راه است و بر حق.

 ترس بد نيست، كه نيرو مى‏سازد. من كه از چيزى مى‏ترسم در برابرش مسلح مى‏شوم و به قدرت مى‏رسم. آنها كه خط آخر را خوانده‏اند و آخرين حادثه را پيش بينى كرده‏اند، ديگر باكشان نيست. اينها اميد خالص،اميدى كه يأس در آن رخنه نكرده و ترس خالصشان، فقط به اوست و براى اوست و اين ترس، نه ترس از جرم است و نه ترس از ظلم، كه ترس از عظمت اوست و خشيت و رهبت.

اين ترس نتيجه‏ى عشق است. عاشق از جدايى مى‏ترسد.

 وَ بِكَ آنَسَتْ مَحَبَّتى؛

خداى من!

 عشق من، به تو مأنوس شده و محبت من با تو دمخور گرديده و مرا به سوى توكشانده و دستم را به سوى تو انداخته و مرا به طاعت تو وادار كرده. عشقم مرا به تو كشانده و ترسم مرا به طاعت تو متصل كرده.

 بِحَبْلِ طاعَتِكَ مَدَدْتُ رَهْبَتى؛ من ترسم را تا ريسمان طاعت تو كشيده‏ام و اين ترس را اين گونه به عمل تبديل كرده‏ام و اين تويى كه هر بدى و بن‏بستى را به خوبى تبديل مى‏كنى و راه‏ها را مى‏گشايى.

يا مَوْلاىَ

يا مَوْلاىَ بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى؛ خدا تنها با ياد تو دلم زنده است وگرنه با تمام زندگى‏ها دلمرده و افسرده خواهم بود. تنها با تو دلم زندگى مى‏كند و با نجوا و گفت‏وگوى تو، دردِ ترس را سبك مى‏كنم و ترس‏هايم را مى‏ريزم.

 اى بزرگ من! اى مولاى من! و اى پايگاه آرزوهايم! و اى آخرين فرياد و اى آخرين سؤالم! مرا از آن گناهانى كه از اطاعت مستمر و دائم تو جدا مى‏كند جدا كن؛ فَرِّقُ بَيْنى وَ بَينَ ذَنْبى المانِع لى مِنْ لُزُومِ طاعَتِكَ.

 من پس از آن همه فراز و نشيب و اميد و ترس، فقط با اميد ثابتم و طمع بزرگم، از تو مى‏خواهم، تويى كه بر خودت واجب كرده‏اى كه محبت كنى و نرمش نشان بدهى.

 تمام كارها در دست توست و تمام خلق در كنف حمايت تو هستند و بر عهده‏ى تو و در دست تو، هر چيز در برابر قدرت تو زبون است.

 با اين مرور و اين نجواى عاشقانه و با اين ديدار از عظمت و قدرت او انسان با ياد ذنب‏ها و محاكمه‏هايش از او مى‏خواهد.

 خداى من!

در آن لحظه‏اى كه من در برابر تو و در حضور تو با آن بارهاى سنگين و آن ذلت ايستاده‏ام و در محاكمه‏ى تو زبانم بند آمده و دليلم تكه تكه شده و عقلم در جواب‏ها مانده و پريده، تو در اين لحظه‏ى تنهايى و ضعف بر من رحم كن.

 اى آرزوى بزرگ من! مرا نااميد مكن در هنگامه‏اى كه نياز به تو بيشتر و شديدتر مى‏شود. تو مرا به خاطر جهل‏ها و شتاب‏هايم رها مكن، بل به خاطر فقرم بر من ببخش و به خاطر ضعفم بر من رحمت آور.

 خداى من!

تكيه و اعتماد و اميد و وابستگى من بر توست و به محبت تو چنگ زده‏ام و در درگاه خانه‏ى تو بار خود را افكنده‏ام و به سخاى تو خواسته‏هايم را خواسته‏ام و به كرامت تو دعايم را با سختى شروع كرده‏ام. من فقط در نزد تو مى‏توانم اميد بهره‏اى داشته باشم و فقط به غناى تو مى‏توانم نداريم را جبران كنم. من فقط در زير سايه‏ى عفو توست كه برپا ايستاده‏ام و به سوى جود تو نگاهم را كشيده‏ام و به سوى كرم تو چشمم را بالا آورده‏ام و فقط به خوبى‏هاى تو نگاهم را ادامه داده‏ام، پس تو مرا با آتش هجران و جدايى و با آتش حسرت و ندامت و با آتش گناهم مسوزان، كه تو جايگاه آرزوى منى. پس تو مرا در پستى‏ها جاى مده كه تو نور چشم من هستى.

 اى خداى من!

تو گمانم را تكذيب مكن، كه تو اطمينان من هستى و مرا از پاداش‏ها محروم نكن كه تو به فقرم آگاه هستى.

 خدا! اگر مرگ من نزديك شده و مرا كارهايم به تو نزديك نكرده‏اند، من اين اعتراف را وسيله‏ى كمبودهايم قرار داده‏ام؛ چون فيض تو سرشار است و آنچه كه ما را محروم كرده، ديوارهايى است كه ما بر گرد خويش بالا آورده‏ايم و حصارى است كه ما خود را در آن زندانى كرده‏ايم. من اين حصارها را و اين ديوارها را با اعترافم شكستم و غرورم را ريخته و جهلم را گذاشتم، پس تو مرا بهره‏مند كن تا جبران شكست‏هاى گذشته‏ام بشود.

 راستى صادقانه‏ترين احساس‏ها و زيباترين كلمه‏ها و عالى‏ترين موج‏ها در اين جمله‏ها شكل گرفته و تركيب شده‏اند، تركيبى كه انسان را دوباره مى‏سازد و در او عشق‏ها و ترس‏ها و اميدها را شكل مى‏دهد، كه با چه كسى باشد، از چه بترسد و به چه كسى رو بياورد و چگونه كمبودها و جرم‏ها را پاك كند و وسيله‏اى براى مرض‏هايش فراهم آورد. ما يا باور نداريم كه مريض هستم و يا عشق به سلامتى نداريم يا تحمل تهيّه‏ى دارويش را... اين است كه دنبال درمان نيستيم و اگر يك روز، دارو را هم گرفتيم، زمينه‏اش را فراهم نكرده، سركشيده‏ايم و بى‏بهره مانده‏ايم.2

و اين همه همراه و با كمك تصويرها و قضاها و جوهايى است كه دعاى ابوحمزه را به غنايى تا سرحد شاعرانه‏ترين سرودها پيش مى‏آورد. و در اين دعا تنها خواهش نيست، كه خواستن پس از زمينه‏ها و تصويرها و صحنه‏هايى است كه تو را مى‏سازد و زبانت را باز مى‏كند و احساست را شكوفا مى‏نمايد.

 اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمْنَ أَولى مِنْكَ بِالْعَفْوِ؛

خدا! اگر تو جرم‏ها را پاك كنى، چه كسى به اين كار سزاوارتر؟ و اگر شكنجه بدهى پس چه كسى از تو عادل‏تر؟ تو در اين دنيا به غربت من رحم بياور، كه من حتى به خودم بيگانه‏ام و از خودم فراريم و هيچ چيز مرا انسى نمى‏آورد و مرا به خود نمى‏خواند.

 من در جمع تنهايم و در تنهايى خويش از خويشتن خسته و حتى در خودم و با خودم بيگانه.

 و اين بيگانگى از آنجا مايه مى‏گيرد كه من با هر چيز جز خودم رابطه داشته‏ام و براى هر كس جز خودم گام برداشته‏ام. همه چيز را ساخته‏ام، بزمم را، خانه‏ام را، شغلم را، اما خودم را خراب كرده‏ام.

 تا هنگامى كه آن بت‏ها خراب نشدند و آن ساخته‏ها ويران نگشتند، من غربت خودم را حس نكرده‏ام، اما اكنون مى‏بينم كه غريبم و اگر چه پا در خاك دارم اما سرم به سوى آسمان‏هاست.

 تو بر اين تنها رحم كن كه اين بيگانه جز با تو يگانه نمى‏شود و جز با تو انس نمى‏گيرد. تو در اين دنيا بر غربتم و در هنگام مرگ بر گرفتاريم و در قبر بر تنهاييم و در خاك بر وحشتم و پس از رستاخيز كه براى حساب بپا خاستم بر ذلت ايستادنم و بر خوارى جايگاهم، رحمت بياور.

 در آن روز آنچه را كه تا آن لحظه بر آدم‏ها مخفى داشته بودى بر من بيامرز و آن پوشش و ستر را همانطور بر من بيفكن كه من آن روز به اين پوشش محتاج‏ترم و آن روز در آن جمع بيچاره‏ترم.

خدا! به من محبت كن در آن لحظه‏اى كه مرگ گلويم را گرفته و پلك‏هايم را سنگين كرده و نگاهم را شكسته و مرا بر خوابگاه خويش انداخته و دست‏هاى محبوب، مرا زير و رو مى‏كنند و مرا مى‏غلطانند و هر يك در خود حرفى و با خود اميدى و براى خود نقشه‏اى مى‏سازند.

 و بر من از فضل خودت بريز در آن لحظه‏اى كه بر روى سنگ و جايگاه شستن درازم كرده‏اند و همسايه‏هاى خوبم به شستنم پرداخته‏اند و يا مرده‏شورهاى بى‏خيال قطارم كرده‏اند و حتى لحظه‏اى هم به من فكر نمى‏كنند، كه فكر خود را از پيش شسته‏اند.

 و بر من مهربانى كن در آن هنگام كه نزديكانى گوشه‏هاى جنازه‏ام را به چنگ گرفته‏اند.

 بر من ببخش در آن هنگام كه انتقال يافته‏ام و تنها بر تو در چاله‏ام وارد شده‏ام. تو در اين خانه‏ى تازه و در اين مرحله‏ى حساس باز به غربت من رحم كن تا با غير تو مأنوس نشوم.

 خداى من!

اگر مرا به خودم واگذار كنى هلاك مى‏شوم؛ چون آنها كه راه افتاده‏اند خطرهاشان زياد است و آنها كه مانده‏اند احتكارشان بحران خيز است.

 خداى من!

 من از چه كسى كمك بخواهم اگر تو مرا از لغزش‏هايم رها نكنى و به چه كسى پناه بياورم، اگر تو گرفتاريم را بر طرف نكنى.

 خداى من!

 چه كسى را دارم؛ سَيِّدى مَنْ لى وَ مَنْ يَرْحَمُنى؛ اصلا چه كسى به من محبت مى‏كند كه اگر تو محبت نكنى. مگر نه اينكه محبت‏ها را تو در دل‏ها ريخته‏اى؟ و به بخشش چه كسى اميدوار باشم اگر بخشش تو را در روز نداريم از دست بدهم؟ به سوى چه كسى از گناهانم فرار كنم هنگامى كه مهلت من گذشت و وقتم منقضى شد؟

 خداى من!

 تو مرا عذاب نده كه من به تو اميدوارم.

 خداى من!

 تو اين اميدم را ثابت نگه‏دار و ترسم را به امن برسان؛ چون در زيادى گناه من جز گذشت تو اميدى نيست.

 خداى من!

من از تو آن را مى‏خواهم كه سزاوار آن نيستم، اما تو سزاوار نگهدارى و بخشايشى. مرا بيامرز و از نظارت خودت لباسى بر تن من كن؛ لباس تقوا و اطاعت را، كه رنج‏ها و دنباله‏هاى گناه را بپوشاند و ديگر از من طلبكارى نشود. تو صاحب بخشش‏هاى هميشگى و چشم پوشى‏هاى بزرگ و گذشت‏هاى كرامت بوده‏اى.

 اِلهى أَنْتَ الَّذى تُفيضُ سَيبَكَ؛

 خداى من!

 تو كسى هستى كه بخشش‏ها و نعمت‏ها را مى‏ريزى، نه اين كه بدهى، نه، مى‏پاشى، مى‏ريزى، آن هم بر كسانى كه تو را باور نكرده‏اند و ربوبيت تو را انكار نموده‏اند، پس تو چه خواهى كرد با آنها كه از تو خواسته‏اند و به اين يقين رسيده‏اند كه تمام هستى و آفرينش و تمام دستور براى توست. تو بزرگى و تو بالايى، اى پرورگار تمام هستى‏ها.

 خداى من!

 بنده‏ى تو در درگاه توست و تنگدستى‏ها او را بر اين در بپا داشته‏اند و او با دعايش، با خواستنش، دارد اين در را مى‏كوبد و با اميد پنهان و نهفته‏اش، نگاه جميل و لطف زيبايى تو را به سوى خودش مى‏كشد و با آن پيوند مى‏خواهد.

 پس تو با آن چهره‏ى كرامتت از من روى برمگير و آنچه مى‏گويم از من بپذير.

 

  • 1- از گفت‏وگوى سيد الشهداء با على فرزندش در راه نينوا. شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، ص 82.
  • 2- براى شناخت مرض، به ميزان و حجت نياز داريم و براى عشق به سلامت، توجه به آينده‏اى كه مشروط به سلامت است و براى تحمل دارو، شدت درد دخالت دارد و ما نبايد كمى درد را در امروز حساب بكنيم؛ چون در حركت دردها ضريب مى‏گيرند.

 



مجموعه: مناجات
موضوع: مناجات
قالب: نکته ها و مطالب کوتاه
نویسنده: علی صفایی حائری(عین.صاد)

نام و نام خانوادگی:

پست الکترونیکی :



تمام حقوق معنوی این سایت در اختیار مؤسسه‌ی راهیان طريق احسن‌الحدیث است.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع، بلامانع است.
Copyright © 2010 Ahsanolhadith.ir All Rights Reserved